بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

آتیشششش

یه مدتیه به عنصری به اسم آتش علاقه مند شدی... همه جای دفتر نقاشیت یه ردی از آتیش هست... توی تموم گوشی های موبایل دنبال شمع و فندک  و آتیش میگردی... ما هم امروز یه مدل کوچیکتری از این عنصر و دادیم بهت تا چهار شنبه سوری رو خوش بگذرونی...از لجبازی های بعدش که بازم میخوام و چرا تموم شد و اینا که بگذریم... تجربه ی خوبی بود.. چهار شنبه سوری سال 1391.... فقط با فشفشه.... لامپها خاموش... توی آشپز خونه سرخی تو از آتش زردی آتش از تو دلت همیشه گرم و روشن... چند ساعت بعدش: ...
30 اسفند 1391

بهار اومد...

به نام خدا... بردیای عزیز تر از جونم... خودت میدونی و میبینی که چقدررررررر کار ریخته رو سرمون... کلا این روزای اخر سال برای من خیلی نفس گیره...  چیزی تا سال نو نمونده...  ولی رسیدگی به امورات بردیا از همه چیز واجب تره... خدا رو شکر آبله مرغان راحتی بود...  بجز کمی کم اشتهایی که اونم گذراست... عید با یه عالمه خوراکی خوشمزه در انتظارته... زود زود خوب شو پسر... خونه رو تکوندیم... حسابی...  دلم و هم میخوام بتکونم... اساسی برات لباس نو خریدم... لباسای خوشگل...  تا بپوشی و خوشگل تر بشی... چقدر خوبه که هستی... ما رو کشتی... واقعا کشتی با این چند تا دونه ماهی!!!!   هم ذوق میکنی... هم ادای ماهی ها رو د...
28 اسفند 1391

بردیا دون دون میشود...

به نام خدا... یه ویروسی اومد و توی بدن خوشگلت جا خوش کرد... کم کم خودشو نشون داد... چیزی نیست جز آبله مرغان... اون هم یک هفته مونده تا عید و تعطیلات و... به شاد و شنگولی و بی خیالی و  تب نکردن ودستکاری نکردن دونه های تاولی ادامه بده تا... دوره ی بیماری سپری بشه... به هر حال به قول مامان بزرگ ها: مبارکه گلم
25 اسفند 1391

یه قلب پاک

به نام خدا... خوش به حال این ماهی قرمز ها... یا همون ماهی گلی ها... یا به قول بردیا مایی ها... که یه پسر کوچولوی مهربون و خوش قلب انقدر دوسشون داره... انقدر با لذت می ایسته و اونا رو تماشا میکنه.... ادای شنا کردنشونو در میاره...  اصلا توجهی به دور وبرش نداره. این اتفاق ده دقیقه یه ربع طول میکشه... مامان هی میگه بریم پسری.... دیره.... سرده... بریم عزیزم...ولی بردیا اصلا توجهی نداره.... مامان کم کم اینطوری میشه و با هزار تا وعده و عید پسرک و میکشونه خونه... خوش به حال من که مامانشم... و خوش به حال بابایی... پسرکمون روزی 10000000000000 بار میگه مامانی ...  مامان دون... بابالی... بابادون... خدای مهربون قلب مهربون و ...
24 اسفند 1391

خونه ی تمیز ما...

به نام خدا... عزیز دلم.... بردیا جونم  که این روزا توی خونه تکونی دم عید حسابی سرت شلوغه... جیییییییییییغ میکشی که به من یه اسکاچ بدید... کفی باشه لطفا... آب و کف ازش شره کنه...  با یه دستمال تمیز!!!!  خوب بلدی چی کارشون کنی... ماهرانه از چشمات میخونم که چی تو دلت میگذره!!!! من لوستر تمیز کنم... لباسای توی کاور رو من تا کنم ... هر جور که دلم خواست... یخچال تمیز کردن که فقط کار خودمه... مامان برو کنار... با یخچال فریزر حال نکردم... دستام یخ زد!!! واااااااااااای زیر مبلا رو ببین... چقدر اسباب بازی و وسایل گم شده یافتم!!!!!!! لوازم آرایش مامان ببینید... منو این همه خوشبختی محاله!!!! نمی دونید که شومینه و هیزم ...
19 اسفند 1391

21 ماهگی...

خدایا هزاران بار شکرت... به خاطر بودن بردیا در کنار ما... از شیرین کاریا ش سیر نمیشیم که هیچ... هر روز تشنه تریم.... وقتی طلب آب میکنی.... میگم بردیا همینجا بشین برم آب بیارم... دنبال من نیای خواب آلویی میخوری زمین... تو میگی:باش ش ش ش.... همون باشه....کاملا خواب آلو و چشم بسته....  کاملا چلوندنی... من: نیای دنبالم ها!!!!         تو:باش    من:بردیا پسر خوبی باشی ها       تو:باش بعد از نوشیدن آّب هم  گردنتو حسابی کج میکنی و میگی: منون( ممنونم) موقع آشپزی مامان مثل یه بچه گربه ی ملوس... دقیقا مثل بچه گربه .... انقدر سرتو میکشی روی ...
10 اسفند 1391

یک ماه تا بهار... با بردیا

به نام خدا... مامان فدات شه... فدای اون پست دستت که اگزما زده... روزی هزار بار میبوسمش تا خوب خوب بشه... بمییییییرم که انقدر کیوی دوست داشتی و دیگه نمیتونی بخوری...  دارچین ممنوع... غذاهای فست فودی و پر ادویه ممنوع... آقای دکتر اینطوری بودن ... که تو چه چیزایی دوست داری!!!  تخم بلدرچین!!!!   کره... اونم خالی وبدون نون!!!!   من فدای تو... هزار ماشالله یه کم اشتهات بهتر شده... آهااااااا.... دندون سیزدهم و چهار دهمت  تقریبا نمایانه ...  دندونای نیش بالا.... مبارکه... مبارکه... خیلی خیلی مبارکه پسرکم . این روزا کیف میکنی... داریم خونه تکونی میکنیم... تو هم اسکاچ و دستمال به دست... پا به پا...
4 اسفند 1391
1